نمي دانم چرا بايد گذر کردو سفر
نمي دانم
ولي شايد خطائي کرده باشم
نمي دانم
ولي در این شکی ندارم
که در آن سردي جانسوز غربت
توان دوری از او را ندارم
و شاید آن دیار سردو غربت
دگر باری به ایزد جان سپارم
بیایم تا ببینم روی ماهش
برای لحظه ای هر چند کوتاه
که آرامش بیابد جان زارم
+
نوشته شده در
85/02/14ساعت 2:46  توسط سعید
|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها فقط اسمي به جا مانده از آن چه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند ، گامن كردم كه همدردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند ، گامن كردم كه همدردند |
+
نوشته شده در
85/01/25ساعت 2:29  توسط سعید
|

رهنمون هایی از مشاهیر
*. وجدان خدای حاضر درانسان است.(هوگو)
*. عشق درترس و بیم به وجود می آید ودرآزادی شکفته میگردد.( ژارادبوار)
*. میان آدمان چیزی نیست جزدیوارهایی که خود ساخته اند.( تولستوی)
*. عشق نیرویی است که تولید عشق میکند.(اریک فروم)
*. ویکتورهوگو در15 سالگی روی دفتریادداشت خود نوشته بود که میخواهم شاتوبریان باشم یا هیچ نباشم،سرانجام برترازآن نویسنده ی نامدار شد!
*. عشق غالباً یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.( شکسپیر)
*. خورشید صفت با همه کس یکرو باش.( ناشناس)
*. همه چیز می گذرد حتی صحبت ها و بوسه ها و دربرگرفتن ها و سایر تظاهرات عشق جسمانی،اما رشته ی دوستی دو روح که یکبار همدیگررا درآغوش کشیده وبه حقیقت یکدیگررا شناخته اند هرگزگسیخته نمیشود.( رومن رولان)
*. هرکس دو بارمی میرد. یکبار آنگاه که عشق از دلش میرود وباردیگر آنگاه که زندگی را بدرود می گوید،اما مرگ زندگی در برابرمرگ عشق ناچیز است!( ولتر)
*. افسوس که زبان ودل من همیشه با هم نیستند. گاهی دلم از تند خویی وخشونت زبانم خونآبه می گرید وگاهی که دلم از مهرو محبت می خروشد،زبانم همچو سنگ از جا نمی جنبد!( ناشناس)
*. به تمام راههایی که میتوانید،درتمام جاهایی که میتوانید،درتمام اوقاتی که میتوانید،با تمام مردمی که میتوانید تا آنجا که میتوانید،خوبی کنید،خوبی.( ناشناس)
+
نوشته شده در
85/01/01ساعت 0:0  توسط سعید
|
Life's changing every moment,
Life is now a shade,life is now sunshine,
Live life to the fullest whatever time you have is yours,
For tomorrow might never come.
Someone to love you with all his heart
is difficult to come by
should be someone like that he's the one for you,
Be sure his hand you must take
For all you know tomorrow might be.
In the realm of your eyes
Should someone get close to you
Try a million times to control your crazy heart
But it shall continue to beat wildly
But think it over,this the moment
This legend might not exist tomorrow.
هر لحظه وساعت زندگي درحال تغيير است
زندگي گاهی سايه وگاهی آفتاب است
پس هر لحظه تا جايی كه ميتوانی زندگي كن
چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد
كسی كه تو را از صميم قلب بخواهد
به سختی در دنيا پيدا ميشود
پس چنين انسانی اگرجايی هست
فقط اوست كه از همه بهتراست
پس تو آن دست را بگير
چون آن مهربان شايد فردا نباشد
پس هر لحظه تا ميتوانی زندگي كن
چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد
برای استفاده از سايه ی پلكهای تو
اگر كسی نزديك تو آمد
اگر صد هزار بار هم مواظب قلب ديوانه ی خود باشی
باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد
ولی فكر كن اين لحظه ای كه هست
داستان آن شايد فردا نباشد...
+
نوشته شده در
84/12/22ساعت 2:4  توسط سعید
|

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد
به عقلت بیاموز که هر کس ارزش دوستی ندارد
به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جای ندارد
+
نوشته شده در
84/12/16ساعت 2:20  توسط سعید
|
+
نوشته شده در
84/12/10ساعت 1:8  توسط سعید
|
يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم !
يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !
يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم!
يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم
يكي ماند و يكي نماند، اوني كه ماند تو بودي اوني كه بدون تو نماند من بودم!!!!!
+
نوشته شده در
84/12/03ساعت 1:18  توسط سعید
|
+
نوشته شده در
84/12/03ساعت 1:2  توسط سعید
|
لیلی از تو مجنون از من
خواهش از من خواستن از تو
ناز از تو خریدنش از من
دروغ از تو باور از من
موندن از من رفتن از تو
نیومدن از تو انتظار از من
جه قشنگه نگو زشته
حرفها از دله نه کتابه
مجنونم بیا لیلی ام باش
+
نوشته شده در
84/12/03ساعت 1:1  توسط سعید
|
سوگند به كتابهايي كه در قفسه ي كهنه ي كتابخانه ام به من نگاه مي كند
سوگند به آخرين برگي كه از شاخه ي درخت انجير بر زمين مي افتد
سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر مي كشند
به مرغ هاي آسمان نيم نگاهي هم نمي اندازم
و جواب سلام آهوان منتظر را نمي دهم
به شرطي كه تو در كنارم باشي .( تويي كه بايد باشي و نيستي)

اين متنم براي همه ي اونايي كه عاشق واقعي هستن .
آرزومند بهترين آرزوها براي شما مهربونا ....باران
شاد و موفق باشيد .
+
نوشته شده در
84/12/03ساعت 0:56  توسط سعید
|
 |
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
| |
+
نوشته شده در
84/12/03ساعت 0:53  توسط سعید
|
 |
تو ای دلبر که پرسی حال مارا، که می گوید یاد آشنا کن؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید دردم را دوا کن؟
چو از احوال زارم یاد کردی دوباره دست مرگ از من رها شد
رها کن دامنم را تا بمیرم که جانم خسته زین رنج و بلا شد
نمی دیدی دلم دیوانه توست؟ نپرسیدی چرا حال دلم را؟
به درگاه تو زاری ها نکردم؟ چرا پس حل نکردی مشکلم را؟
تو می دانی که لیلای منی تو، تو می بینی که که مجنون توام من
هنوزت می پرستم،می پرستم؟ زند گر تیشه غم بر ریشه من
هنوزت با دل و جان دوست دارم تویی سرمایه ی اندیشه من
تو ای دلبر که پرسی حال مارا که می گوید که یاد آشنا کن؟
مرا درمانده حسرت چه خواهی؟ که می گوید که دردم را دوا کن؟
که گوید یاد کن بیمار خود را؟ که گوید با خبر از حال من باش؟
اگر یادم نئی ،حالم چه پرسی؟ وگر یار منی پس مال من باش.
شعر: فریدون مشیری | |
+
نوشته شده در
84/12/03ساعت 0:38  توسط سعید
|
رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو وُ عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم
هم ترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون ِ نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش
همترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
+
نوشته شده در
84/12/01ساعت 11:31  توسط سعید
|
با تو هستم اي مسافر اي به جاده تن سپرده
اي که دلتنگي غربت منو از ياد تو برده
هنوزم هواي خونه عطر ديدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه تو رو ياد من مي آره
باتومن چه کرده بودم که چنين مراشکستي
بي وداع وبي تفاوت سردوبي صداشکستي
به گذشته بر ميگردم به سراغ خاطراتم
تازه مي شوددوباره ازتوداغ خاطراتم
به تو مي رسم هميشه در نهايت رسيدن
هرکجاباشي وباشم به تو برمي گردم از من
اين توئي هميشه ي من توي آينه تقدير
با همه شکستم از تو نيستم از تو دست دلگير
باتومن چه کرده بودم
+
نوشته شده در
84/12/01ساعت 11:17  توسط سعید
|
+
نوشته شده در
84/11/27ساعت 1:1  توسط سعید
|
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
سهراب سپهری
+
نوشته شده در
84/10/27ساعت 0:42  توسط سعید
|
walk with me in love
Talk to me
about what you cannot say to others
Laugh with me
even when you feel silly
Cry with me
when you are most upset
Share with me
all the beautiful things in life
Fight with me
against all the ugly things in life
Create with me
dreams to follow
Have fun with me
in whatever we do
Work with me towards common goals
Dance with me
to the rhythm of our love
Walk with me throughout life
Let us hug each other
at every step in our journey
forever
in love


+
نوشته شده در
84/10/12ساعت 2:20  توسط سعید
|
|
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ ، تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهي برآنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد ، آنجا بميرد شب مرگ ، از بيم ، آنجا شتابد كز مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي ز آغوش دريا برآمد شبي هم در آغوش دريا بميرد تو درياي من بودي ! آغوش واكن كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
kamran_7e7@yahoo.com |
+
نوشته شده در
84/10/10ساعت 2:29  توسط سعید
|
مدتها بود برای دیدنت به آسمان چشم دو خته بودم
چون می اندیشیدم تو چون یک ستاره درآسمان دلم می درخشیدی
مدتها بود برای دیدنت به دریا چشم دو خته بودم
چون می اندیشیدم تو مانند یک دریا پاک وزلال هستی
اما امروز........
برای دیدنت به آتش خیره شده ام
چون می دانم بعد از رفتنت وجودم را به آتش کشیدی
ديگر باور کرده ام دنیا چنان هم با وفا نیست
و بودن یا